راندوو

پس باد همه چیز را با خود نخواهد برد / جنون های آنی یک عدد زه زه

یهو میزنه به سرم و همه ی همه ی ناخونامو از ته کوتاه میکنم.انقدر که دردم میگیره.گمونم خل و چل شدم.نمیدونم.من با ساناز نشسته بودیم تو اتاق و درباره ی اینده حرف میزدیم.غیبت میکردیم...نمیدونم.میخندیدیم.همون جوری که معروفیم که اگه با هم باشیم به ترک دیوارم میخندین.

اما من یهو...خیلی یهو دلم خیلی بد جور گرفت.انقدر ضعف کردم.دیه نتونستم بشینم.دراز کشیدم.به ساناز گفتم یه چیزایی تو اینده هست که ازشون میترسم...اره میترسم.بد جوری هم میترسم...خسته شدم یهو.

بعدش سانازینا میخواستن برن بیرون که من نرفتم.دیدم حوصله ندارم.هیچ حوصله ندارم.دیدم حوصله ی وبلاگمو ندارم.دیدم دوست دارم مثل مهرِ یازده دقیقه دست به یه خودکشی مجازی بزنم...یهو برم و حذف شم...برم و دیگه هرگز نباشم.

به نظزم خوبه.اینجوری مردن خوبه.میشه یه جور دیگه زنده شد...میشه شد همون قبلی.میشه شد یکی بعد از این.چه میدونم.

داشتم به سارا فکر میکردم که من هیچ کاری واسش نمیکنم...هیچی.هیچی.تنها مونده،مجبوره همه ی کاراشو خودش انجام بده.منظورم از تنهایی صرفا حضور یه ادم نیس که خب من از طدف خانواده م که عزیز ترین ادمای روی زمین هستن حمایت میشم.که میدونم حتی قاتل باشم هم باز حمایت اونارو دارم...یه جوری وحشتناکی دلم قرص بهشون...اما منظورم چیز دیگه ای.دوست دارم خیلی چیزارو من به سارا بدم.دوست دارم من بیشتر از هر کسی روی این کره ی خاکی دوسش داشته باشمش...اصلا عاشقش باشم...اه گمونم این افسرده گی عود کرده.نمیدونم.

ناخونامو کوتاه کردم.با اینکه من ناخونای خیلی خوشگلی دارم و اگه بلندشون کنم خیلی قشنگن...اما چه فرقی میکنه.هوم

دارم بادبادک باز میخونم.بعد یه جوری میشم.یه جور حس وصف ناپذیر.

به وقتا به سرم میزنه برم خدا رو پیدا کنم.یه وقتا میگم اونم داره واسه خودش زندگی میکنه به من چه...اما یه وقتا جنون بدی میگیرم.

بعد میتونم به همه عالم و ادم فش بدم.میتونم از همه بدم بیاد.

یه وقتام بیمار گونه عاشق همه ام.انقدر که اگه یه دختره دیوونه دیدی که داره به هممممممممه لبخند میزنه اون منم،

دیروز رفتم پیش دکتر.میدونستم جلو اون همه ادم نمیتونه باهام حرف بزنه.نمیتونه بگه وای چه لبایی...نمیدونم.کلا من انچنانی تیستم اما این یارو زیاد شل و ول گمونم.

اما با تحقیقاتم فهمیدم فقط با من اینجوری برخورد میکنه عوضی.رفتم یه رخی نشون دارم اومدم.میخواستم حرصش بدم.میخواستم ببینتم اما نتونه هیچی بگه.نتونه زرای قبلیشو بگه.

اومدم بیرون مسیج داده سارای عزیزم ببخشید نتونستم باهات زیاد حرف بزنم.چقدر زیاب شده بودی...چقدر مثل میشه خوش لباس بودی...عزیززززززززم تو لباس عروسی ببینمت،

اخه دیوث من تورو عروسیم دعوت میکنم؟اخه لج من و درنیااااااااااااااااااااااااااار اخه مگه من واسه تو ارایش میکنم.خخخخخخخخخخخخخخخخخخر.

بعد خواستم برگردم برم بزنم تو دهنش.هی گفتم نه! در شان تو نیس.

یه بارم قبلا خواستم بچزونمش.همین کارو کردم.بعد عین  عوضیا نگام میکرد اشغال،گفت کجا میری که اینجوری دلبر شدی ـ من میخواستم جرش بدم.حیف منشی میومد ـ گفتم میرم پیش دوس پسرم ـ دوس پسرم کجا بود ـ بعد اشغاله هرزه میگه خوش به حالش.

اه لعنتی.گمونم عصبانیتم ز اونِ؟؟؟نه به اون ربطی نداره.دیروز دیدم داره دق میکنه که یه وقتی رفتم که دهن کثیفش بسته شده.

ولش کن.شایدم عصبی ام دارم بد و بیراهانو حواله ی اون میکنم.اما خیلی اشغال بود.دلم خنک نشده.چون نقشه م عملی نشد.از ترسم نتونستم نقشه مو عملی کنم.

اینجا ایرانه....این اشغال دونی که میبینین.یعنی به دکترتونم اعتماد نکنین.

 

بعد از تحریر : عنوانم از این اهنگه س که دارم گوش میدم.نامجو ـ سلام فرهاد ـ

نوشته شده در ۱۳٩۱/۳/۱ساعت ۱٠:٠٢ ‎ب.ظ توسط zeze نظرات () |

اخه یکی نیس بگه عقلت کمه تو این بی پولی میری منتوهای خوشگل رنگی و این شلوارای جدید خوشگل و اون ساعتا و اون همممممممممممممه چیز خوشگل و نگاه میکنی؟نه مرض داری؟

تصمیم گرفتم جدی جدی بزنم به یه کاری.

یه شال تازه خریدم.سبز هندانه ای.از بس شال سبز دارم دیگه داره حالم بهم میخوره.

همه ش بیرون راه میرفتم و نگاه میکردم با ادما و هی میپرسیدم یعنی خوشحاله؟؟؟واقعا خوشحاله؟؟؟همه ش با خودم فکر میکردم یعنی چقدر از ادما واقعا شادن؟نمیدونم.من یادم رفته شادی واقعی چه شکلی بود و چه جوری بود و اصلا ادم به چه دلیل شاد بود...نمیدونم واقعا.گم شدم.خیلی وقته

رفتم یه کم این عطرارو بو کنم و با عطر مورد علاقه م تجدید عهد کنم که ناراحت نباش بزودی میام میخرمتو  اینا که چشمم یه اقا پسر و گرفت.نه که بگم خوشم اومده بود.ازین نظر که داشت با دقت و ظرافت و عشق _ واقعا عشق _ یه عطر واسه یه خانوم انتخاب میکرد.هی اینو بو میکرد...اونو بو میکرد...هی میگفت فلان باشه..اینجوری باشه و خلاصه هزززززززززار تا عطر داشت انتخاب میکرد.

من خوشم اومده بود ازینهمه دقت و ظرافت و عشق _ راستش من وقتی ادمای عاشق میبینم اصلا خیلی هیجانی میشم.همیشه ام بغضم میگیره _ بعد همین جوری حواسم بهش بود و این حرفا که اخرش یه عطری انتخاب کرد و خانومه ام هی گفت اره این خوبه و این عالیه و این حرفا...

بعد اومد حساب کنه و اینا که شد نزدیک 300 تومن...بعد خب اون عشق همچین قلفتی به فنا رفت...پسره گفت قیمتش بالاس.بعدم من من کرد...خب حق داشت.حالا مگه یه پسر کم سن چقدر درامد داره.خداییش دیگه.شاید خیلیا بگن خب حالا 300 تومن بود دیگه!!!اما من که الان بی پولم میفهمم.خیلی خوب میفهمم

بعد من دلم سوخت...واسه همه ی عشقایی که به خاطر پول نادیده گرفته میشن.اون همه با عشق _ جدی باعشق _ داشت انتخاب میکرد.

بعد حالا این هیچی.چقدر از ازدواج ها به خاطر پول از هم میپاشه...چقدر از زندگی ها به خاطر پول زهره مار شده...

نمیدونم.اما اینهمه گرونی و اینهمه فقر تو این مملکت از چیه...بی کاری و اعتیاد...این همممه مشکل اخلاقی و غیزه...راستش حالم بهم میخوره ازین چیزا تو این مملکت داغون...

به خودم قول داده بودم وقتی خواستم به این چیزا فکر کنم پشتمو بکنم به کل دنیا و بگم به تخمم.اما نمیشه.این چیزا هس.ما درگیرشیم.ما تو بطن ماجرا زندگی میکنیم.ما جوونای این مملکتیم.ما دو روز دیگه یر میشیم در حالی که اصلا جوونی نکردیم.

پس کی نوبت ماهاست که زندگی کنیم.

هیچی سر جاش نیس.اینجا ما فقط یه عالمه جوون افسرده ی بیکاریم...همین

 

بعد از تحریر:البته الان من خیلی تیره و تار نوشتم.اوضاع اونقدام بی ریخت نیستا :دی

ما کلی دخترای خوشحال و رنگی پنگی هستیم

 

 

بعد از تحریر بعدن اضافه شده : کتاب بابا لنگ دراز و دادم ساناز بخونه.دیدم ظهری بهم اس ام اس داده که کاش ساناز اس ( فامیلیش ) جودی ابوت بود

با خودم گفتم بیا.اینم دیوونه شد رفت پی کارش.والا

نوشته شده در ۱۳٩۱/٢/۳٠ساعت ۱٠:۳۳ ‎ب.ظ توسط zeze نظرات () |

کاش همه چی به اندازه ی همین باشه گفتنا راحت بود.

همینقدر که یکی به ادم میگه دیگه ناراحت نباشیا.خب؟؟؟

بعد ادم میگه باشه

نوشته شده در ۱۳٩۱/٢/٢٩ساعت ۱٠:٥٩ ‎ب.ظ توسط zeze نظرات () |

عجب جمعه ی دلگیر بدی.نه؟ادم دوست داره بخوابه و فردا بیدار شه!من خیلی بی خوصله ام.تقریبا میشه گفت حوصله ی هیچ کس و ندارم.انگار شدم یه بچه که همه ش بهونه میگیره...دلم واسه بابام خیلی تنگ شده.یه جوری که انگار روز اوله که نیست.و من همه ش حس میکنم اینو.میدونی یعنی همه ش جلوی چشمم هست اون شلوغیا...نگاه ادما...اون بهت عجیب و اون حس مسخره که شب ها رو اروم تو اتاقارو میگشتم...گوشیمو ور میداشتم زنگ میزدم به بابام...نمیدونم.حالم خوب نیس.

نشستم یه کم کتاب خوندم.فیلم خنده دار دیدم.اما خوب نشدم.بدم.خیلی بد

یه چیزی میخوام که نمیدونم چیه...یه چیزی

نوشته شده در ۱۳٩۱/٢/٢٩ساعت ۸:٥۸ ‎ب.ظ توسط zeze نظرات () |

یهو از سالن میزنم بیرون.

یهو نمیدونم چی میشه که از بغض میخوام خفه شم.

میشینم رو نیمکت.زیر افتاب.عکستو میبوسم و اشکام و پاک میکنم...

فکر میکنم کاش نرفته بودی...فکر میکنم چقدر حجم دلتنگی من زیاده...چقدر دلم بابا میخواد.

نوشته شده در ۱۳٩۱/٢/٢٩ساعت ۱٢:٠٥ ‎ق.ظ توسط zeze نظرات () |

کلید دست یابی به شادی خود را،در جیب کسی نگذار...پیش خودت نگه دار...

:)

 

 

ــ عنوان از شعر سهراب سپهری

نوشته شده در ۱۳٩۱/٢/٢۸ساعت ٤:٠۸ ‎ب.ظ توسط zeze نظرات () |

وقتی که نشستم تو کتابخونه باز به دخترا خیره میشم.دخترا بهترین موجودات روی زمینن.میشه هزار ساعت به ادا و اطوارشون نگاه و کرد و لبخند زد و خسته نشد...به مانتوهاشون...موهاشون....فر و لخت و موج دار و رنگ شده و مشکی و صورتی و قهوه ای و قرمز شده و سوخته و بلوند و اوووووووه کلی رنگ.

من خودم رنگی پنگی ترین دختر کتابخونه م.چون مانتوهام چارخونه و صورتی کیفم صورتیه...ال استارام سبزه _ که امروز دیگه جدی جدی داغون شد_ شلوارم ابی روشن و هیچی ارایش ندارم.

بعد نگاه میکنم به دخترا سعی میکنم حدس بزنم.این هفتادیٍ این 72 وای یعنی اممسال جدی جدی هفتاد و سه ای ها کنکور دارن؟؟؟؟باورم نمیشه.اخه خیلی بزرگن و خیلی چیزا میفهمن.بهشون حسودیم میشه.ازینکه میدونن 18 ساله ان و به خودشون رسیدن و میدونن که تو اوجش هستن.من این موقع هنوز یه دختر بچه بودم.اینو جدی میگم.

نگاه میکنم میبینم دخترای امسال از پارسالیا ناز ترن.همه شون صورتای خوشگل دارن.پارسالیا همه ش کرم پودر رو صورتشون بود و دیگه اخر وقت صورتشون چرب میشد و ارایششون میماسسید و حال به هم زن میشدن _ ازین حالت ماسیدن ارایش بدم میاد _ امسالیا همه فقط یه مداد به چشمشون کشیدن و کمی رژ و رژگونه.منم فقط لبلو میزنم و کیف میکنم.

کتابخونه رو دوست دارم.چون کلی دختر توش هست که میشه به ادا و اطواراشون نگاه کرد و لذت برد

 

 

بعد از تحریر:راستی کلی کتاب دوست داشتنی تو کتابخونه پیدا کردم که کلی ذوق دارم دونه دونه شونو بگیرم بخونم.

کسی اینجا کنکور داره؟؟؟؟نه D:

نوشته شده در ۱۳٩۱/٢/٢٧ساعت ۸:٠٦ ‎ب.ظ توسط zeze نظرات () |

من ندانستم از اول که تو بی مهر و وفایی

عشق نابستن از ان به که ببندی و نپایی

 

بعد از تحریر:لابد خدا یک گوشه ای نشسته دارد پیپ میکشد و با خودش زمزمه میکند من ندانستم از اول....بعدش اخرش با خودش زمزمه میکند "سعدی"...

یعنی نمیدانم.من که اینجوری ام.هی شعر میخوانم اخرش برای خودم اسم شاعرش را میگویم.خب این عادت را از شکم مامانم که نیاورده ام...لابد از خدا رسیده بهم....

اگر کاملش را میخواهید اینجا هست...خیلی شعر خوشگلیه.کلا سعدی عشق من است.ببین کی گفتم.

نوشته شده در ۱۳٩۱/٢/٢٧ساعت ۱٢:٢٥ ‎ب.ظ توسط zeze نظرات () |

نمیدونم چرا همین حالا...یهویی دلم خواس سوار بالن شم و برم اون بالا...فکرشو بکن که چه قددددددددددر خوبه!

 

 

بعدشم فوری یاد کتاب تا ملاقاتی دیگر افتادم که دختره قایمکی میره سوار بالن میشه...بعد چقدر این کتاب قشنگه.میخوام پیداش کنم

نوشته شده در ۱۳٩۱/٢/٢٧ساعت ۱٠:٠٦ ‎ق.ظ توسط zeze نظرات () |

دلم برای بهاره خیلی خیلی زیاد تنگ شده و یه جور وحشتناک و هول اوری فکر میکنم چقدر چیز دوست داشتنی تو زندگیم بوده از دستش دادم...اینکه بهاره باشه و همه ی خوشی هامون.دیروز از جلوی در خونشون رد شدم جایی که دیگه توش نیست.به پنجره ی اتاقش نگاه کردم.به اون پنجره که هر بار میخواستم برم پیشش سرشو ازش می اورد بیرون و موهای لخت و براقش سر میخورد تو صورتش...وقتایی که هزار ساعت با هم بحث میکردیم و درد و دل میکرد.که یهو واسه دلدازری من میگفت خب سارا عوضش خدا بهت یه دماغ خیلی خوب داده.ببین!!!که من وسط همه ی بغضام میخندیدم.که الان از این همه فاصله باز همین جمله رو میگه و من باز با همه ی اشکام که دارن سر میخورن رو دستم میخندم میگم مررررررررررض

همه ی وقتایی که میرفتیم از تو فیس بوک دوستای دبیرستانمونو پیدا میکردیم و هی میگفتیم وای ببین این چه بزرگ شده و بعد همه بزرگ شده بودن و ما دو تا مونده بودیم بچه ی بچه.که با هم تصمیم گرفتیم یه حرکت عظیم کنیم و لباسامونو تغییر بدیم و چیتان پیتان بشیم.که میرفتیم همه ی دخترای فاحشه ی خوشگل و پیدا میکردیم و نظر میدادیم که کدوم یکی از فاحشه ها با کلاس تره و می ارزه...ازین جور کارای دخترونه دیگه.ازین جور کارای خز که هیچم کار دخترای بد نیست.

ولی همه ی این دلتنگی ها وقتی میتونه بره کنار و کمی ارومم کنه که میبینم بهار اونجا خیلی شادٍ...که همه ش کلی هدف داره.کلی راه داره و هر بار داره فقط از اینده حرف میزنه.که پوستش خوب شده و موهای ناز لختش نازتره.که هنوزم میاد به من میگه سارا چه طوری چتریامو کوتاه کنم و ازون با اون تصویر کند داره بهم میگه ازینجا به اینجا و چه و چه...من میخندم و اخرش ناخوداگاه گریه م میگیره.خیلی گریه میگیره.به خاطر تنهاییم.به خاطر اینکه تصمیم دارم دیگه با هیچ دختری دوست صمیمی نباشم.نه که نخوام.نمیتونم.نه هیچ دختری و نه هیچ پسری...

هیچ باکمم نیس از تنهایی ( به قول هولدن )

بهاره اونجاست و من اینجا..تنها.پیچیده توی مشکلات و دردها....میدونم که همه درد و مشکل دارم.ولی چیزی که به وضح معلومه اینه که دغدغه هام با همه ی هم سنی هام فرق داره .انقدر که جرات ندارم سرمو بالا بیارم و به خیلی چیزا فکر کنم...ولی هیچ کدوم اینام مهم نیس.میدونم که دنیا بر وفق مراد هیچکس نیست...به هر حال یه سریا همیشه مشکل دارن....همه که قرار نیس اروم زندگی کنن...هیچ کدوم انا انقدری ازارم نمیده که کهنه شدن و طول کشیدن مشکلات داره داغونم میکنه.اینکه هیچی هیچ وقت حل نمیشه...یا وقتی حل میشه که انقدر دیره که دیگه نای خوشحالی بابت حل شدنشون نداریم.وقتی هیچ لذتی اون یروزی نداره....

من باهمه ی امید واری هام بعد بابا یه تلنگری خوردم که فهمیدم چرا سهممون انقدر کمه؟خب دیگه دنیا واسه بعضی از ادما همین قدر ویرونٍ...خب دیگه.

ولی به هر حال من این زندگی ویرونه و دوست دارم.چونادم.من باید سهممو بگیرم.واسه همین این ویرونه ی قشنگ و دوست دارم :(((

 

بعد از تحریر:خوبیش اینه من یه ویژگی منحصر به فرد دارم که بعد هزار بار بابا لنگ دراز دیدن و خوندن باز که دیروز از کتابخونه کتابشو گرفتم با همون ذوق اولین بار بشینم پاشو هی قربون صدقه ی جودی ابوت و پندلتون و جین وبستر برم :)

میتونم به محض خوندن اخرین جمله ی کتاب "با این حال هرگز نمیگذارم حتی برای لحظه ای از داشتن من پشیمان بشوید " تند و بی هیچ فکری برگردم باز صفحه ی اول و باز از اولین جمله "الیس جین وبستر یا جین وبستر ، نمایشنامه و رمان نویس امریکایی ..." شروع کنم بخونم و حالشو ببرم.

لااقل خوبه این ویژگی خلی دارم که از خوندن ناتور دشت بعد یک میلیاردومین بار هم لذت ببرم.مثل دفه ی اول...

به قول دوستم اگه این ویژگی و نداشتی الان نفله شده بودی.

 

خدایا منو به راه راست هدایت کن نیشخند

 

بعد از تحریر2:دلنگرونم ورونم :(

نوشته شده در ۱۳٩۱/٢/٢٦ساعت ٢:٥۸ ‎ب.ظ توسط zeze نظرات () |